عاشق و مجنون
هر روز که شب می شود برق شهرمان قطع می شود و ما با نور شمع تلویزیون می بینیم. در پشت نیمکت های کبریت فروش نماز خوانده اند . با من بیا تا از نسل منگنه های خم شده عبرت بگیریم با من بیا ... تا چین دیوار از سوزن چرخ دار عبور نکند و اینک سنگ ها در ارتفاع ترک خورده از قاب های دهاتی گیلاس چیده اند ... در ساعت چین خورده ی عینکی و در کبودی ردپا پوسیده اند و اگر خاک نوزادی برای مترسک چکمه پوش شود آیینه انگور نمی دهد. سقوط کرد شبش خاک گرفت ... برفی که تب داشت خاکسترش خیس شد. و سایه ی بغض تحصیل کرده ام سر نداشت. هنوز در صخره های در دست تعمیر میدود... و ساعتی که لیز خورد دقیقه اش شکست ... اتاق آسمانم پیر شد و سیبی که مزه ی انار داشت. این معما هنوز می تپد... ماه زنبیل به دست نیامده خورشید کات کفش ها سیر خفته اند و صدای عبور شب خیس خیس ... این گلوی چکمه پوش در خاک غرق می شود و هنوز حیات من کاغذیست خورشید کات و باران غسل می کند که شاید ... و در آسمان شکسته زنبور شیر می دهد. کفش ها پا برهنه دویده اند تا چکیدن شب و ماه پاورچین صدای زمین را ورق می زند. خاکستر اشک های ماه جوهر شب است و قطره ی قدم های تو در تیک تاک ساعت گره می خورد اما عروسک کاغذی خورشید خیس را ... حال در کوله پشتی چشمهایت مرگ آرزوست... با چشم های مدرن قدم میزنم. و در زیر چترهای مدرن خیس می شوم. ردپای آسمان چقدر خمیده راه می رود عصای شکسته ماه ستاره های خسته را خاموش می کند و اینجا... انگیزه ی تمشک های پیر خاک خوردن است... پرچین بی معیار می گذرد... و چوب حراج را بر قلمرو آدمی میزند و اینک گمشده ام را آهسته سرایش میکنم... تا گرمای آدم برفی خم شده را کنار آتش حس کنم... بی حصارم قطره های ماه به درون نگاه می کند. و پسرک غم زده ی خیالم را با قامتی عمود هستی شبش را به پرده می کشاند... شهر بی آدم را به خیال دیدنت ای خوب تمام شهر را گشته ام مترسک های سخن گو حتی از کلاغ ها می ترسند... به گمانم شهر در آفتاب سوخته است و شدتش کلاغ ها را سیاه کرد... و چه غریبانه در سفر پرواز به سوی آسمان بر ابرها فارق آمدی و انتظارم را بر قاب های سکوتت نشاندی... حال خاطراتمان چه بی صدا در تب فراغت می سوزد. و بارها دفتر غرورت در دست باد ورق می خورد. و اکنون تو رفتی... تو رفتیو فانوس خاموشی هایم را بر رازهای شیشه ایت آویختی و در انتظارت هر بار غروب را رنگ خواهم کرد... در اعماق سکوت می پیچد حال که سکوت شب را از کهکشهان خیالم ربودی و فاصله ی دلتنگی هایم را با قدم هایی به سوی آسمان شکستی. و اینک با چتر رویاهایمان رفتی و مرا در باران حسرت بی چتر تنها گذاشتی ... و هر روز در شوق دیدنت به آسمان نگاه می کنم که شاید ... که شاید یکی از ستارگان تو باشی. افسوس ندانستم که خود ماه تو هستی ... و سکوت بر دل خسته ام می تازد و اینک شکفتن شقایق شکفتن عشق سرابی ست در انتهای وجودم و حتی ستارگان هم در خیالشان ماه می بینند که خیالی ست بی احساس ... و اینک بر ساحل نشستگانیم که شکستن را غرق شدن را نظاره میکنیم... صدای پای شب را می شنوم صدای تاریکی را و ناقوس مرگ را و کودکی که به بهانه ی شب دفترش را سیاه کرد باران در دستم که حتی ترنم باران هم برایم دلپذیر نبود سایه ایست که نور ماه را و سکوت دلتنگی شب را شکست و در آسمان هفت رنگ خود ستارگانی از جنس خیال که قدمش بر زمین کلبه ی دل را زیستن را ماه را تکان میدهد و ای عشق دفترم را ورق بزن ببین بخوان که چه کردی و صدای ناقوس مرگ را با من زمزمه کن... چه زود چه غریبانه چه بی رحمانه از مترسک های بی احساس وجود دور می شود و سایه ی سرد شب پیچ های بی انتهای روزگار سیلی بر چرخ عمر می زند و زنجیر های گره خورده بر دست های کبود و فوران کوه های استعدادم بر افق پله های امید مرا در تنگنای زمان قرار می دهد چشم های خیره قدم های کورکورانه ام و هق هق نفس هایم تکیه بر شانه های انتظار می زند ... خانه ایی با قیمت بی قیمتی خانه ایی در شهر است که تمایل به خراش ابرها که تمایل به رقابت دارند خانه از جنس نگین خانه ایی از خوبی فقط از خواب و خیال می بینم دیوار احساس در طی بی خبری ترکی برداشته یا گل ها به لب پنجره ها پژمردند خانه ایی در شهراست جاده ی احساسم قفسی در دستم قفس از جنس من است قفسی در دستم که در آن جاده ی احساس غروب آسمان تیره شود منو این تاریکی مثلا همسفر این سفریم دیدن زیبایی دیدن کودک دل شادی که پی پروانه میدود یا در ساحل زیبای وجود که غروب خورشید غم دل می شکند دیدن زیبایی حسرتی ست در قفسم طی این راه بلند با من همراه است گرمی دستت را پشت آن پنجره ی خاطرمان حس کردم چه بسا دیدن باران و تگرگ که بران پنجره ی سرد زنند که در آن تاریکی آرزویم عمرم با همان چتر غریبانه ی خود دور شود چشم من خیس شود با هر آن یک قدم دوری خود چند قدم عمر مرا میکاهد تا که در فکر و خیال میمیرد هر روز میگیذرد خوابم خیال توست غذایم سیری توست و زنده بودنم خبر از خوبی توست و بر بلندای رویاهایم مینویسم تمام وجودم برای توست هر کسی دور از من دور از تو قدمی میگیرد بر تن شیشه ی ویترین دلان قیمت از احساس نیست بچه ها دور از هم که صدای احمد پاس بده شوت بزن نیست که نیست آیینه ی عمر منم میشکند خاطراتم غمگین آرزوها رنگین آرزو هم گناهی سنگین رد پاها از هم فاصله ها میگیرند دوستان بعد ماهی خبر از هم میگیرند یا محبت نفس از ما میگیرد قیمت آدم چند...؟ بلبل از سنبل بخواند زان همان آوارگیست پرده ی عمر از سحر خوانی به جانم میزند دستی از خاکش به معراج چون رسد خود برتریست کز وفای بی وفایان از کمال خویش مبال خوش همان باشد که دل گوید که آن مردانگیست این پریشان زلف عاشق حلقه در جانم کند ناوک انداز تیری بر چشمان زند درماندگیست رهگذر گر که گذر کردی به کویم منشین غزلی خوانم زکویم لاله ی افتادگیست مرغ سحر نغمه زند صبح رسد ای جوان دل که به رسوایی رسد شب دوایش کند گر که هزار مرتبه جویی شوی بی امان عقل کزان سلسله خویش چه فراتر رود تشنه شود دل ندانسته ننوشد روان اشک تو جاریست چه تعبیری به چشمان دهد صاحب دل کیست حمایت کندش این زمان راست وصالش به خیالش به سعادت رسد دولت تو دست برد بخت من بی زبان نرود آب به جویی که حماقت کردم دلبر ما کدامست که صد دلبر اوست که بران عشق همی صبر و سماجت کردم ره من نیست کزان عشق و محبت بینی آتشی بر دل و جان است لجاجت کردم دل من شمع که از داغ جفایش سوزد همگان نیش زنند بس که شجاعت کردم تو به عمریست که از مهر و وفا میگویی منزلت خاک شود زان چه هدایت کردم در ره سیمرغ بجوی زان که هدایت کند گفت حدیثی که نسیمم دل عاشق برست ای دل مستم دل معشوق کفایت کند کوی به دشتت همگان دل ز غریبی برد یا که زمینم من رسوا چه حمایت کند دست تو جویم که خرابات نصیبم کند بر لب خندان منم دیده شکایت کند با وجودش به تنم سرمه به آبی بزد زانکه نظر بازی آن مهر چه سرایت کند روی تو هم بنده کند حلقه ی دل پروران بوی خوشت جان بفشاند دلم آتش گرفت مهر و صفا پرده کند منزلی از دلبران ای که مقامت زجهانش به سرآمد رسد جامی به شکرانه رسد کز می آن شوکران کز که هوایت به سر آید غمت عالم گرفت در دل و دینم برود عشق چنین بی زبان سلسله ی راه غلام دل چاکر مباش خون چه فشانم که کمین است به ره نوکران پیر خدا بحر صفا باده دهد مرحبا پیرهنرجوی و نصیحت چه شود پیکرش آیینه عمر فریبی بزند ناله کند بی دوا مرغ سحر خوان چه نگاریست به خیالش پرم گوهر تو پیر کند جان ز همه کیمیا کوی و مسیر ره معشوق که به خوابم کند نوح در امواج و به طوفان شودش کدخدا ناز و وفای دل لیلی چه جهانی برد عشق به مجنون زقراری کندش با صفا ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |










